ذبيح الله صفا

1383

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

عدمم داد ز جولانگه دلدار سراغ * خاك ره گشتم و نقش قدمى پيدا شد رشك آن برهمنم سوخت كه در فكر وصال * گم شد از خويش و ز جيب صنمى پيدا شد نقد پيرى ثمر عافيت‌انديشى ماست * زندگى زير قدم ديد خمى پيدا شد هستى صرف همان غفلت آگاهى بود * خبر از خويش گرفتم عدمى پيدا شد خواب ما برد ز ما زحمت جولان بيدل * مشق بيكارى ما را قلمى پيدا شد * روشندلان چو آينه بر هرچه رو كنند * هم در طلسم خويش تماشاى او كنند اين موجها كه گردن دعوى كشيده‌اند * بحر حقيقتند اگر سر فروكنند عنقاست در قلمرو امكان بقاى عيش * اينجا بهار را ز قفس رنگ و بو كنند اى غفلت آبروى طلب بيش ازين مريز * عالم تمام اوست كرا جستجو كنند پرسركش است حسن ، همان به كه بيدلان * آيينه‌دارى دل بىآرزو كنند آسوده زى كه اهل فنا پيش از انتقام * از وضع خويش خاك به چشم عدو كنند بيدل به اين طراوت اگر باشد انفعال * بايد جهانيان ز جبينم وضو كنند * نه جام باده شناسم نه كاسهء طنبور * جزين قدر كه جهان يكسرست معدن شور سفال خويش غنيمت شمر كه مدتهاست * شكست چينى و مو ريخت از سر فغفور اگرنه كورى غفلت فسرده مژگانت * گشاد چشم مدان جز تبسم لب گور وجود عاريت آيينه‌دار تسليم است * مخواه غير خميدن ز پيكر مزدور مروتست نگهبان عاجزان ورنه * كسى ديت ننمايد طلب ز كشتن مور كشيده‌اند درين معرض پشيمانى * عسل تلافى نيش از طبيعت زنبور ز يار دورم و صبرى ندارم ، اى ناصح * دل شكسته همين ناله مىكند ، معذور منى بجلوه رساندم كه در تويى گم شد * نداشت آينهء عجز بيش ازين مقدور ز سردمهرى ايام دم مزن بيدل * مباد چون سحرت از نفس دمد كافور * رنگ طاقت سوخت اما وحشت آغازم هنوز * چشم بر خاكستر بالست پروازم هنوز زندگى وصلست اما كو سر و برگ تميز * چون نفس صيدم بفتراكست و مىتازم هنوز